p38

سکوتِ اتاق بیمارستان، تنها با صدای ملایم دستگاه‌های مانیتورینگ شکسته می‌شد. یونا هنوز در آغوش بنگچان بود؛ انگار تمامِ توانِ بدنش را برای چسبیدن به او صرف کرده بود.مینهو، با نگاهی که ترکیبی از نگرانی و پذیرش بود، به سمت در رفت. او می‌دانست که یونا در این لحظه به امنیت نیاز دارد و بنگچان، با تمامِ وجود، آن امنیت را به او می‌داد.ـ من می‌رم خونه… لباس‌هایش رو بیارم.بنگچان سرش را به آرامی تکان داد، بدون اینکه نگاهش را از چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی یونا بردارد.مینهو قبل از خروج، نگاهی به دو نفر کرد. او می‌دانست که یونا هرگز به کسی جز او اعتماد نمی‌کرد، اما حالا می‌دید که چطور در آغوش این مرد، از لرزش های پی‌درپیش پناه برده است. او با قدم‌هایی سنگین و شتاب‌زده از اتاق خارج شد تا لباس‌های نرم یونا را بیاورد؛ لباس‌هایی که بویِ خانه و آرامش می‌دادند.بنگچان، که تمام مدت نفسش را حبس کرده بود، سرش را پایین آورد. صورتش را نزدیک صورت یونا برد. صدای او، حتی در آن حالتِ آرام، از شدتِ احساسات کمی می‌لرزید.ـ حالت خوبه می‌تونی با من حرف بزنی؟یونا چشم‌هایش را باز کرد. چشم‌های مشکی و کشیده‌اش، حالا فقط به دنبال یک چیز می‌گشت: بنگچان.او بدون هیچ مقدمه‌ای، بدون اینکه کلمه‌ای از درد یا ترس بگوید، دست‌هایش را دور گردن بنگچان بالا کشید و او را به سمت خود پایین کشید. لب‌هایشان در یک بوسه‌ی کوتاه اما عمیق و لبریز از نیاز به اثباتِ زندگی، به هم برخورد کرد.یونا بوسه را قطع کرد، اما صورتش را از صورت او جدا نکرد. با صدایی که از شدتِ بغض و عشق می‌لرزید، زمزمه کرد:ـ دوست دارم…بنگچان، گویی تمامِ دنیای او در آن لحظه فرو ریخته بود. او صورتش را در میانِ موهای بلند یونا فرو برد و با صدایی که از شدتِ ترسِ سپری‌شده، لرزشِ واضحی داشت، گفت:ـ می‌دونی چقدر نگرانت شدم؟… می‌دونی چقدر ترسیدم که از دستت بدم؟او مکث کرد، انگشتانش را در موهای یونا گره زد.ـ وقتی اونجا توی اون انباری پیدات کردم… یونا، فکر کردم اگه یه ثانیه هم دیر می‌کردم، تو رو از دست می‌دم.یونا، همان‌طور که در آغوش او بود، چشمانش را بست و سرش را در گودی گردن او پنهان کرد. او می‌خواست صدای ضربان قلب بنگچان را بشنود؛ تنها چیزی که به او ثابت می‌کرد او دیگر در تاریکی نیست.
دیدگاه ها (۰)

last part

p37

p36

p9

p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط